برای اولین بار در تاریخ جمهوری اسلامی رهبر نظام با کنار گذاشتن عدالت و بی طرفی به نفع یكی از كاندیداها كه اتفاقاً مورد نفرت عموم مردم نیز بود وارد عمل شد.

حوادث اخیر تا حدود زیادی مسیر آینده ملت ایران و رابطه حاکمیت و خصوصاً رهبری با مردم را مشخص نمود. یکی از نتایج ملموس اتفاقات اخیر شکستن قداست و ابهت رهبری نظام و در واقع زمینی کردن مفهوم ولایت فقیه است. و این چیزی کمتر از بت شکنی نیست. شاید برای اولین بار پس از پیروزی انقلاب و استقرار نظام ولایت فقیه در ایران، اجماعی حول عدم اطاعت از رهبر بین موافقان و مخالفان صورت گرفت. برای اولین بار در تاریخ جمهوری اسلامی رهبر نظام به نفع یكی از كاندیداها كه اتفاقاً مورد نفرت مردم نیز بود وارد عمل شد و در برابر ملت خودش جبهه گرفت. این مسئله در كنار افزایش شعور و اگاهی مردم و گسترش وسایل ارتباط جمعی باعث تخریب وجهه رهبری و كاهش محبوبیت، نفوذ و تأثیر رهبر در بین توده ها شد.بهترین علامت ونشانه برای از بین رفتن ابهت و نفوذ كلمه رهبری در بین مردم این است كه پس از گذشت بیش از سه ماه از برگزاری انتخابات و تقلب های گسترده در آن،حاكمیت جرأت ندارد فراخوان بدهد و مردم را در حمایت از بیانات رهبری دعوت به راهپیمایی كند. امری كه در گذشته و در موقعیتهای مشابه مانند بیست و سوم تیر ماه هفتاد و هشت كار رابه نفع حاكمیت و رهبری یكسره میكرد. و اینك ده سال پس از آن حوادث، نظام و رهبری، نامطمئن از حمایت مردمی، جهت كسب مشروعیت و باقی ماندن در قدرت بجای تكیه بر حمایتهای مردمی و خیابانی دست بدامان نیروهای نظامی وسپاهی میشود و سركوب گسترده و شدید معترضین را در دستور كار قرار میدهد.
تا کنون شاید هزاران کتاب و مقاله راجع به دلایل نابودی شوروی سابق آنهم در حالی که کمتر کسی انتظار داشت نگاشته شده است. شاید علاوه بر همه دلایل، یکی هم این باشد که در اواسط دهه هشتاد میلادی از رهبران قدیمی و قهرمانان جنگ جهانی دوم که دارای مقبولیت مردمی بودند کسی برای تصدی پست رهبری باقی نمانده بود. بهمین دلیل برای اولین بار پس از هفتاد و اندی سال از استقرار نظام کمونیستی حاکمان وقت کرملین مجبور به انتخاب میخائیل گورباچف به رهبری شدند، کسی که بر خلاف تمام رهبران قبلی نه سابقه ای در انقلاب اکتبر 1917 داشت و نه در جنگ جهانی دوم که روسها به آن جنگ میهنی بزرگ میگویند مشارکتی داشت.
گورباچف بدلیل فقدان اتوریته و اقتدار شخصی نمیتوانست مملکت را به شیوه رهبران قبلی اداره کند. و برای اولین بار در تاریخ اتحاد جماهیر شوروی، رهبر برای پیشبرد اهداف و برنامه ها و اداره مملکت مجبور به تقسیم قدرت با زیردستانش شد. و اتفاقاً همین زیردستان بودند که موجبات نابودی و اضمحلال از درون اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی را فراهم آوردند. در واقع آفت و ضعف بزرگ سیستم رهبری شخصی و مقتدرانه نیز همین فقدان و از بین رفتن تدریجی ابهت و اتوریته شخصی رهبران در اثر گذشت زمان است.
آنچه اینك در ساختار نظام سیاسی و اجتماعی ایران پس از انتخابات خرداد هشتاد و هشت بوضوح قابل مشاهده است آسیب و تضعیف شدید جایگاه و منزلت رهبری نظام در اذهان عمومی و انتقادات فراوان نسبت به عملكرد رهبر و فقدان مشروعیت سیاسی و مذهبی رهبر نزد قشر وسیعی از مردم میباشد. آن اعتبار و مشروعیتی كه تا پیش از این رهبری داشت دیگر وجود ندارد. و دقیقاً مشابه شوروی سابق خودی ها بخصوص شخص احمدی نژاد بیش از غیرخودی ها در شكستن ابهت و قداست رهبری نقش داشتند. آنها بودند كه بارها و بارها در عمل مخالف سخنان صریح مقام رهبری رفتار كردند.
حال این سوأل باقی میماند كه میراث آقای خامنه ای برای رهبر بعدی چه میتواند باشد؟
آیا رهبر بعدی هر كه باشد میتواند به سبك و شیوه آقای خامنه ای و امام خمینی مملكت را اداره كند؟
با انتخاب رهبر بعدی و رهایی مردم از زیر بار نفوذ معنوی واتوریته شخصی آقای خامنه ای چه اتفاقاتی روی خواهد داد؟
آیا در بین افراد موجود درون حاكمیت كسی وجود دارد كه مقبولیت اجتماعی آقای خامنه ای در هنگام آغاز رهبری را داشته باشد؟
آیا مردم به سادگی زیر بار رهبری رهبر بعدی خواهند رفت؟
عكس العمل روحانیون بلند پایه و محافظه كار چه خواهد بود؟
اگر وضع بـه همین روال پیش برود، رهبـر بعـدی هر كه باشد مطمئناً نخواهـد توانست سیاست آقای خامنه ای در راضی نگه داشتن نسبی تمام جناح های حاكمیت را ادامه دهد.و شاید همین نكته چشم اسفندیار نظام جمهوری اسلامی پس از آقای خامنه ای باشد. زیرا رهبر بعدی ناگزیر از تكیه بیش از حد بر نیروهای نظامی و اداره پلیسی و امنیتی كشور و یا باز كردن بیش از پیش فضای سیاسی و اجتماعی كشور و دادن آزادیهای اجتماعی و مدنی بیشتر در پاسخ به تقاضای روزافزون اقشار اجتماعی می باشد.كه اتخاذ هر كدام از این دو روش به نحوی منجر به سست شدن پایه های مشروعیت و اقتدار نظام جمهوری اسلامی خواهد شد.
No comments:
Post a Comment